العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

188

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

مىشمارند . خاك زير پاى مرا به جهت اينكه پدرم از نسل حضرت داود است براى تبرك مىبرند . ولى شما پسر دختر پيغمبر خود را ميكشيد . در صورتى كه بين او و پيامبر خدا بيشتر از يك مادر فاصله نيست . اين دين شما چه دينى است ! ؟ اى يزيد ! آيا داستان كنيسه حافر را شنيده‌اى ؟ يزيد گفت : بگو تا بشنوم . گفت : ما بين عمان و چين دريائى است كه مسير آن به قدر يك سال راه است . در ميان آن دريا شهرى و عمرانى وجود ندارد جز يك شهرى كه وسط آن است و طول آن هشتاد فرسخ در هشتاد فرسخ مىباشد . شهرى بزرگتر از آن بر روى دريا وجود ندارد . كافور و ياقوت از آن شهر حمل مىشود . اشجار آنان از عود و عنبر است . آن شهر در تصرف نصارا است و احدى از پادشاهان مالك آن نيست . در آن شهر كليساهاى متعددى وجود دارد كه بزرگتر از همهء آنها : كليساى حافر مىباشد . در ميان محراب اين كليسا يك حقهء طلا آويزان است كه داراى اثر سم الاغ مىباشد . ميگويند : آن اثر جاى سم الاغ حضرت عيسى است كه حضرت عيسى بر آن سوار ميشده است ، اطراف آن حقه را بوسيلهء طلا و ديبا تزيين كرده‌اند . ملت نصارا همه ساله متوجه آن حقه ميشوند و در اطراف آن طواف ميكنند آن را مىبوسند و حاجات خود را از خداى توانا ميخواهند . اين دأب و رسم ايشان است در بارهء اثر سم الاغى كه گمان ميكنند : حضرت عيسى پيغمبر آنان بر آن سوار ميشده است . ولى شما پسر دختر پيامبر خود را ميكشيد ! ! خدا بشما و دين شما بركت ندهد . يزيد دستور داد : اين نصرانى را بكشيد كه مرا در شهرهاى خود افتضاح نكند . هنگامى كه آن نصرانى احساس كشته شدن كرد به يزيد گفت : تصميم دارى مرا بكشى ؟ گفت : آرى . نصرانى گفت : بدان كه من در شب گذشته پيغمبر شما را در عالم خواب ديدم كه به من فرمود : اى نصرانى ! تو اهل بهشت هستى . من از سخن آن حضرت تعجب كردم ! ! من به وحدانيت خدا و پيامبرى حضرت